برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
جمعه بیست و یکم دی 1386
خداحافظ...
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمیه قلبم
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا من
به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یک نفس بود
سهم من از همه دنیا یک قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آواره پاییز
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
شب عاشقانه من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یک نفس بود
سهم من از همه دنیا یک قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 11:1 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

