برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
سه شنبه هجدهم دی 1386
بدون عشق دوستت درم ...

تو اي همدم امروزي
تو مي داني كه تنهام من
نخواه از من كه عاشق شم
چيزي از عشق نمي خوام من
بيشتر شبيه بازيه، من از اين بازي بيزارم
گريزانم از اين تكرار
بدون عشق دوست دارم
نه مي خوام عاشقت باشم
نه مي خوام عاشقم باشي
كه يك روزي پيشت نيستم، اسير دست غم باشي
فقط مي خوام كه تو باشي
فقط مي خوام كه من باشم
دوست دارم بدون عشق
بذار من با تو پيدا شم
اگه بيزارم از هر عشق
اگه عاشق نمي شم من
از اين دروغ تكراري كه هر دم وعده شو ميدن
بجاي اين همه تكرار
بجاي اين همه تزوير
دوست دارم بدون عشق
دوست دارم بي هيچ تعبير.
نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 1:1 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

