تبليغاتX
برگی از رویا -

پنجشنبه ششم دی 1386

تقدیم به تمام عاشقان تنها  

 

 

گفتی : نباید میرفتی

 

گفتم : نرفتم ماندم

 

گفتی :  به قهر رفتی

 

گفتم :  دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم

 

من از آغاز

 

از نخستین دیدار... در کنار تو بودم

 

گفتی : هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی!!!

 

گفتم : دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی

 

گفتی :  نزدیک تر باید می آمدی

 

گفتم :  فاصله در نگاه ماست

 

اگر مرا نزدیک تر میخواهی با من حرکت کن

 

نایست...

 

با من بیا

 

گفتی :  کجا؟

 

گفتم :  به نزدیک ترین جای این گره

 

به امن ترین جای این صدا که مارا به جانب یکدیگر پرتاب میکند

 

صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد

 

میدانم

 

بازگشت صدای خود را از من می خواهی

 

من شاید انعکاس صدای تو نبودم

 

گفتم : بودی .... هستی ..... خواهی بود

 

من از تو گلایه ندارم

 

گفتی : من سایه توام ... سایه نه گلایه

 

گفتم :  باش....... در من باش ......نه بیرون از من

 

گفتی  : هستم ..... هستم..... اما تو نباید می رفتی!!!

 

برای اینکه بگویی هستی ...نباید می رفتی

 

گفتم چه بگویم !!!

 

چگونه بگویم جابه جایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن

 

من حرکت میکنم که از تو بنویسم

 

که تورا از تمام زاویه های تمام منظرهایت دیده باشم

 

گفتی : سالهاست مرا ندیده ای

 

گفتم  : من از تو چشم برنداشتم

 

گفتی : در این حرکت مرا شتاب زده میبینی

 

تامل کن با حوصله تماشایم کن

 

گفتم : حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای

 

تو در من بزرگ و بزرگ تر شده ای !!!

 

جدا شدن از تو یعنی ......پایان من .....

 

من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام

 

گفتی : با کوچه ها اما حرف دیگری ست... در کوچه های من

 

در کوچه های تو ...اما.. بازی دیگری ست

 

در دست نوشته های ما غبار نشسته است

 

گفتم : در چشم ما نباید غبار نشسته باشد

 

نگاه ما باید تماشایی باشد

 

های !!!....کوچه ها را بیین

 

ضیافت مارا دل دل میکنند!!!

 

گفتی : اما تو نباید می رفتی ....

 

گفتم : من از تو میرم تا در سفر  بودن با تو باشم

 

من از تو سر نمیرم ...من در تو میرم تا سبزترین بهار منظره ها

 

تا ما!!!

 

گفتی : باش............. گفتم : هستم

 

گفتی : میفهمم .................گفتم : من هم

 

گفتی  : بغض شک راه گلو را بسته

 

لحظه ی تصمیم است

 

به تو ای خوب نجیب میتوانم شک کرد ؟

 

گفتم : به ترانه دزدان شک کن

 

چه کسی از من و تو تشنگی باغچه را میبیند ؟

 

و چه بی رحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است

 

نیمه شب می دزد و به یک رهگذر قمقمه هایش پر آب می فروشد

.... ارزان....

 

به ترانه دزد بگو  : تو را باور ندارم

 

گفتی :  ترانه دزدان را باور ندارم ...اما... تو نباید مرفتی !!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •