برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
چهارشنبه هفتم آذر 1386

شوق سفر نداشتی
قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم
اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی
بی تو کدوم ستاره تا به شبم بتابه
ابر کدوم آسمان رو تشنگیم بباره
بی تو چی مونده با من ؟ جز یه نگاه خسته ... جز یه نگاه خاموش ... جز یه دل شکسته
بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف که بودم ... همسفرم ... بودی خبر نداشتی
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رها شو ... اما ... من دیگه پر نداشتم
کوه غمو رو شونم دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم ... اما ... خبر نداشتی
شوق سفر نداشتی
قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم
اما خبر نداشتی... اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی
نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 10:15 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

