برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
شنبه سوم آذر 1386
سلام
دیگه نمیخوام چیزی تو وبلاگم بنویسم![]()
اخه نامردا یکی به این کلبه تنها نگاهی بندازه
اینقدر شعر نوشتم
سنگ اگه بود به حرف اومده بود
مگه شما از سنگ هم سنگ ترین که یه نظر نمیدین
شما دل یه جوونو شکستین ![]()
ای نامردااااااا![]()
خداحافظ برای همیشه...
اگه دوستم دارین بهم بگین![]()
![]()
نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 8:21 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

