برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
جمعه هجدهم آبان 1386
سکوت تنهایی
در سکوتی پر نجوا
در هیاهویی آرام
در شکوه هایی که ناگفتنی است
میتوان به احترام تنهایی با خود و در خود ریخت
در اتاقی که همدمت دیوارهای سفید و ایستاده
در بزمی که با صورتی در قاب اینه ولی پژمرده
تکرار گفته های ناگفته
این است دنیای جوانی ولی خفته
با کدام سو در صورت باد باید نوشت
که میشود این دفتر را از سر نوشت
جوانی گم شده در غزلهای رود
که راه را با خستگی می پیمود
تنهایی تنها کس او بود
تنهایی؟

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 4:28 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

