تبليغاتX
برگی از رویا - سکوت غم

دوشنبه هفتم آبان 1386

سکوت غم

از تموم دنیا و دار و ندارش

شونه هاتو کم دارم برای بارش

زخمیه خنجر زهر آگین یارم

تو که تازه اومدی تنها نزارم

به چشام خوب خیره شو ... ببین چه پیرم

منو دریاب ... خوب من ... دارم میمیرم

دیگه حتی نایی نیست برای گفتن ... خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی ... به هر دری در می زنم !!!

برگردون عمر رفتمو ... حتی واسه یه ثانیه

دل خوش کنم ... حتی دروغ ... از من مگه چی باقیه ؟؟؟

          

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی ... به هر دری در می زنم !!!

 

غربتم رو آشنایی کن بهارم ...

روزامو دریاب عزیز ... دور شد قطارم

تنها یک ثانیه عاشقی ... به جز این

هیچ توقعی از این روزا ندارم !!!

 

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی ... به هر دری در می زنم !!!

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 9:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •