برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
شنبه پنجم آبان 1386
بزار هیچ کی کنار ما نباشه
ما که چیزی از آدما نمیخواهیم
همینقدر که به هم دیگه رسیدیم
دیگه هیچی از این دنیا نمیخوایم
کسی باهم نمیخواد ما رو اما
حالا ما با همیم تنهای تنها
چقدر دلگیره شادی توی غربت
ولی آسون تر از دوری ما

کسی باهم نمیخواد ما رو اما
حالا ما با همیم تنهای تنها
چقدر دلگیره شادی توی غربت
ولی آسون تر از دوری ما
نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 10:26 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

