تبليغاتX
برگی از رویا

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

 

 

گفتگو با خدا ...

 

 

 

ای بنده فرار نکن  تو با یستی این سختی ها را متحمل شوی.

 

این سختی ها صیقل تواست.

 

مگر تو نمی خواهی آینه شوی ، شفاف شوی ، باید کسی تورا صیقل دهد

 

، تو را با ابریشم که صیقل نمیدهند تورا باید با سنگ سمباده صیقل داد.

 

تو نگران نباش ، نگو من چکار کرده بودم

 

که گرفتار این مشکلات شدم، این مقدمه­ای بود

 

 بعد میخواستم تو را بیاورم پهلوی خودم ....

 

ولی تو در عالمی هستی که آگاهی ها برایت زیان دارد...

 

 

 ولی دلت باید قرص باشد. تو که سابقه رحمت مرا دیده ای. من به تو چشم دادم،

 

 

گوش دادم، می بینی که مسیر حرکت تو را چه خوب تنظیم کرده ام ...

 

 

حالا اگر چهار روزی چیزی را منع کردم نگران نباشد ، با من قهر نکن،

 

 

 درِ خانه ی کس دیگری نرو.

 

 

تو گناهی کردی به شکل دگر. او برای ان که سیاهی آن گناه را از تو بزداید

 

 

 احتیاج بود تو آن اشک را بریزی.

 

 

این تراژدی برای پاک شدن تو است. تراژدی برای پالایش روح است.

 

 

 برای آن که تو با آب چشم خودت غبار کینه ها و کدورتها را شستشو دهی.

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •