تبليغاتX
برگی از رویا

جمعه بیست و یکم دی 1386

خداحافظ...

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمیه قلبم

 

 

 

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا من

 

 

 

به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار

 

 

 

تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار

 

 

 

بنویس مهلت موندن یک نفس بود

 

 

 

سهم من از همه دنیا یک قفس بود

 

 

 

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 

 

 

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

 

 

 

من که تو بن بست غربت زخمی از آواره پاییز

 

 

 

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

 

 

شب عاشقانه من که حروم شد

 

 

 

مهلت بودن با تو که تموم شد

 

 

ندونستم باید از تو می گذشتم

 

 

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

 

 

 

بنویس مهلت موندن یک نفس بود

 

 

سهم من از همه دنیا یک قفس بود

 

 

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 

 

 

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم دی 1386

بدون عشق دوستت درم ...

تو اي همدم امروزي

 

تو مي داني كه تنهام من

 

نخواه از من كه عاشق شم

 

چيزي از عشق نمي خوام من

 

بيشتر شبيه بازيه، من از اين بازي بيزارم

 

گريزانم از اين تكرار

 

بدون عشق دوست دارم

 

نه مي خوام عاشقت باشم

 

نه مي خوام عاشقم باشي

 

كه يك روزي پيشت نيستم، اسير دست غم باشي

 

فقط مي خوام كه تو باشي

 

فقط مي خوام كه من باشم

 

دوست دارم بدون عشق

 

بذار من با تو پيدا شم

 

اگه بيزارم از هر عشق

 

اگه عاشق نمي شم من

 

از اين دروغ تكراري كه هر دم وعده شو ميدن

 

بجاي اين همه تكرار

 

بجاي اين همه تزوير

 

دوست دارم بدون عشق

 

دوست دارم بي هيچ تعبير.

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •