تبليغاتX
برگی از رویا

چهارشنبه هفتم آذر 1386

 

شوق سفر نداشتی

قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم

اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی

بی تو کدوم ستاره تا به شبم بتابه

ابر کدوم آسمان رو تشنگیم بباره

بی تو چی مونده با من ؟ جز یه نگاه خسته ... جز یه نگاه خاموش ... جز یه دل شکسته

بال و پرم بودی خبر نداشتی

تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم ... همسفرم ... بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو ... اما ... من دیگه پر نداشتم

کوه غمو رو شونم دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم ... اما ... خبر نداشتی

شوق سفر نداشتی

قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم

اما خبر نداشتی... اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم آذر 1386

سلام

دیگه نمیخوام چیزی تو وبلاگم بنویسم

اخه نامردا یکی به این کلبه تنها نگاهی بندازه

اینقدر شعر نوشتم

سنگ اگه بود به حرف اومده بود

مگه شما از سنگ هم سنگ ترین که یه نظر نمیدین

شما دل یه جوونو شکستین

ای نامردااااااا

خداحافظ برای همیشه...

اگه دوستم دارین بهم بگین

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 8:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •