چهارشنبه هفتم آذر 1386

شوق سفر نداشتی
قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم
اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی
بی تو کدوم ستاره تا به شبم بتابه
ابر کدوم آسمان رو تشنگیم بباره
بی تو چی مونده با من ؟ جز یه نگاه خسته ... جز یه نگاه خاموش ... جز یه دل شکسته
بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف که بودم ... همسفرم ... بودی خبر نداشتی
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رها شو ... اما ... من دیگه پر نداشتم
کوه غمو رو شونم دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم ... اما ... خبر نداشتی
شوق سفر نداشتی
قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم
اما خبر نداشتی... اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی
شنبه سوم آذر 1386
دیگه نمیخوام چیزی تو وبلاگم بنویسم![]()
اخه نامردا یکی به این کلبه تنها نگاهی بندازه
اینقدر شعر نوشتم
سنگ اگه بود به حرف اومده بود
مگه شما از سنگ هم سنگ ترین که یه نظر نمیدین
شما دل یه جوونو شکستین ![]()
ای نامردااااااا![]()
خداحافظ برای همیشه...
اگه دوستم دارین بهم بگین![]()
![]()
