دوشنبه دوم مهر 1386
امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی ، و ناشنیده فراموش میکنی
رگبار نوبهاری و خواب دریاچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش میکنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیاه پوش می کنی؟
امشب به قصه دل من گوش میکنی
فرا مرا چو قصه فراموش میکنی

ما یکدیگر را با نفسهامان
آلوده می سازیم
آلوده تقوای خوش بختی
ما از صدای باد می ترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغهای بوسه هان رنگ می بازیم
ما در تمام میهمانی های قصر نور
از وحشت آوار می لرزیم
اکنون تو اینجایی
گستره چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود ، مدهوش
اکنون تو اینجایی
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دور دست روز
بر مردمک های پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه میگیرند
شاید مرا از شاخه می چینند
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید ....
دیگر نمی بینم
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیست
یکشنبه یکم مهر 1386
دیرگاه است
و تو، در آغوش خواب آرمیده ای
می خواهم با لالایی کودکانه ام بیدارت کنم
اما صدایم را در اعماق چاه گلویم گم می کنم
گاه می خواهم تمام واژه ها را به تو تقدیم کنم
تا تنها با سکوت، با تو سخن بگویم
که مبادا در لفافه ی این واژگان زمینی تو را برنجانم
و گاه می خواهم تمام واژه ها را از شعرهای ناب تو بربایم
تا از بهترین ترانه ها برایت طرح زنم
دیرگاه است
چه نیاز به لالایی غم انگیز من؟
که خواب تو خوش تر است
تو آرام بخواب و من تا صبح ستاره می سرایم


