تبليغاتX
برگی از رویا

جمعه نهم شهریور 1386

قلم سو

بگذارید منم تک برگی از خاطرات و سرگذشت درگذشت دیروزها بنویسم

سازها و یادها در خاطرات می مونند

من سازی و یادی به نام رویا در خاطره دارم

شاید اسم او رویا بود ولی همیشه حقیقی تر از نور خورشید در روز

مسافری در سفری طولانی و شاید خسته کننده باید تا انتهای جاده بره تا به مقصد برسه

مقصدها فراوان ولی ان مقصدی نهایی است که در ان ارامش و شادی را احساس کنی و خستگی جاده را به در کنی و خرقه کهنه را اویزان کنی

در این سفر از کنار خیلی ها میگذری و با خیلی ها تا مدتی همسفر میشی

رویا همسفری بود که به من توان پیمودن از راههای سخت رو داد شاید بدون اونکه بدونه

رویا تک برگهایی از زندگی منو رنگ کرده که هیچ وقت پاک نمیشه

هیچ کسی نیست که در این جاده عمر خسته نشه دلسرد نشه نا امید نشه

ولی اون کسی میبره که دوباره شروع کنه

رویا خوشحالم که دوباره شروع کردی

 

پسر افتاب

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •