سه شنبه ششم شهریور 1386
سلام بازم میخوام باهاتون حرف بزنم
حرف که نه
بازم یه قصه دیگه
یادتونه که گفتم رویا همیشه تنها بود .
تنهای تنها
و حرف هیچکس اونو آروم نمیکرد
یه روز وقتی مثل همیشه داشت به آسمون خدا نگاه میکرد
به خداش گفت یکی رو بهم نشون بده که بتونه روم تاثیر بزاره
و کمکم کنه
چند روزی گذشت ولی خبری نشد
فکر کرد که خدا حرفشو نشنیده و دلش شکست از این بی تفاوتی
اما
بالاخره اون روز که میخواست رسید
چون خدا کسی رو سر راهش قرار داد که تونست روش تاثیر بزاره
اون دوست همیشه بهش میگفت چرا از غم مینویسی
شاد باش و امیدوار
همیشه سعی کرد که به رویا امید بده
در حالی که میدونست این دوست خودش مشکل بزرگی داره
اما این مشکل شاید برای اون قلب بزرگی رو به ارمغان آورده بود
امشبم بازم مثل همیشه رویا نشست و کتاباشو ورق زد تا مطلب تازه و نویی پیدا کنه
ولی نتونست
چون رویا هیچ وقت به امید فکر نکرده بود
و تصمیم گرفت که حرفشو همینطور ساده و بی ریا بنویسه
شاید این قصه واسه هیچکس مفهوم و معنایی نداشته باشه
ولی به این امید نوشته شد که این دوست بخونه و
بدونه که تلاشم رو کردم
و میخوام این بیت رو به پاس تمام خوبی هاش بهش تقدیم کنم
زندگی ، گرمی دلهای بهم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

شنبه سوم شهریور 1386
دل نوشته مردی از جنس نور
اینگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
حتی صدای نفسم میگه که تو قفسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
![]()
![]()
جمعه دوم شهریور 1386
برای اون کسی که فکر میکنه از یاد بردمش
بر تن سرد درختان یادگاری نوشتیم
با من اندوه جدایی نمیدانی چه ها کرد
نفرین به دست سرنوشت
تورا از من جدا کرد
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی دلم دریای درد است
چون کبوترهای غمگین
نگاهم مات و سرد است
ای دلت دریاچه نور...
گر دلم را شکستی
خاطراتم را به یاد آر
هرجا بی من نشستی


