سه شنبه سی ام مرداد 1386

در این اتاق ساکت تاریک
هرگاه ، من نگاه تو را شعر می کنم
نوری ، به تار و پود هوا ، رنگ می زند
از تاج آفتاب خدا زرنگارتر
در این اتاق دلگیر
وقتی که من - لبالب - این صبر تلخ را
با یاد وعده های تو ، سر میکشم - صبور -
دانم که در جهان نفشانده ست دست عشق
در کام کس شرابی ازین خوشگوارتر !
این خفته بر پرند ، سبکبال ، بی خیال !
در این اتاق درهم
دستی ، تمام خواهش ، قلبی ، تمام عشق
چشمی تمام شوق تماشا
شبهای انتظار تورا صبح می کنند
تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو
هر روز از نسیم سحر بی قرار تر!
دیوانگی است - دانم - دیوانگی ، که بخت ،
از سوی تو ، نوید امیدی نمی دهد .
در این اتاق غمگین ،
اما
من ، هر نفس به مهر تو امیدوارتر !
یک روز ،
- بی گمان - ،
خواهد رسد دمی که برآیم بر آسمان ،
« که ای آفریدگار !
در این اتاق کوچک ،
در این دل شکسته نا استوار ، آه ،
عشقی است از بنای جهان استوار تر ! »

زشور عشق ، ندانم کجا فرار کنم
چگونه چاره این جان بی قرار کنم
بسان بوته آتش گرفته ام ، در باد
کجا توانم این شعله را مهار کنم
رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را
برای مردم کوی و گذر هوار کنم
چنین که عشق توام می کشد به شیدایی
شگفت نیست که فریاد یار ، یار کنم
گرانبهاتر از لحظه های هستی خویش
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم ؟
هزار کار در اندیشه پیش رو دارم
تو می ربائیم از خود ، بگو چکار کنم ؟
شبانگهان که درافتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
تو باز بر سر بالین من گشایی بال
که با تو باشم و با خواب ، کارزار کنم
...خیال پشت خیال آید از کرانه دور
از این تلاطم رنگین ، چرا کنار کنم ؟
تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند
به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم
چه تیغ ها که فرو بارد از هوا بر سرم
ز خون خویش همه راه را نگار کنم
تورا دارم ، از دشمنان نیندیشم
تو را دارم ، یک دست راهزار کنم
تورا دارم ، نیروی صد جوان یابم
تورا دارم ، پاییز را بهار کنم
به هر طرف گذرم از نسیم چهره ی تو
همه زمین و زمان را شکوفه زار کنم
تورا به سینه فشارم ، که اوج پیروزی است
چه نازها که به گردون، به کردگار کنم ! ....
سحر ، دوباره درافتم به چاه حسرت خویش
نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم
من آفتاب پرستم ، ولی نمیدانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم
به صبح خنده ات آویزم ، ای امید محال
مگر تلافی شب های انتظار کنم !


