برگی از رویا
بارخدايا ! به من تواني ده که با تو بگشايم اين طلسم جانسوز تنهايي را که تو زيباترین پناهگاه منی
شنبه بیستم مرداد 1386
بی تو مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درون خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
اسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
.............................
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی دیگران است
با تو گفتم حذر از عشق ندارم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
هرگز نتوانم ...

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب
در 10:11 بعد از ظهر | لینک ثابت
•



