تبليغاتX
برگی از رویا

پنجشنبه چهارم مرداد 1386

تا تو بودی

تا بودی عشق چیزی کم نداشت             خانه روشن بود و بوی غم نداشت

در بهشت عشق تو گل میشکفت           لاله دل حسرت شبنم نداشت

سیب سرخ خنده برلب تازه بود           باغ سبز دلخوشی حاکم نداشت

افتاب بود و صبحی مهربان             سایه شب جلوه بر عالم نداشت

هم صداقت بود هم مهرو وفا           خلوت احساس نامحرم نداشت

تا تو بودی همره مجنون دل            عشق اسان بود و پیچ و خم نداشت

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مرداد 1386

الهی...

همه تنها بدنیا میان و تنها میرن

اما مدتی که هستن

شاید هم نفسی شاید هم دمی

شاید...

خسته و فرسوده 

که اسمون هم برام کوچیکه

باید رفت ماندن جایز نیست

الهی بسوزم برات

الهی...

بارون ببار تا اشکامو کسی نبینه

الهی هرروز بارون بباره

 

افتاب و مهتاب با همن

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

این حرف دل دختر مهتاب شاید بفهمین که چی میکشه

بعضی از آدما از لحظه تولد تنها متولد میشن

انگار که تنهایی با حروف درشت توی سرنوشت اونا نوشته شده

                        مهم نیست که کجا و چگونه متولد میشن

                        مهم نیست که تو چه خانواده ای هستن

                        مهم نیست که تو کدوم هوا و فضا نفس میکشن

                        مهم نیست که چه سن و سالی دارن

                        مهم نیست که چی رو خدا میدونن و چه حسی رو می پرستن

                        مهم نیست که سقف خونشونو با چند نفر شریکن

                        مهم نیست که اسمی تو صفحه دوم شناسنامه شون نوشته شده یا نه

                       حتی مهم نیست که خودشون بدونن یا نه

اما به هر صورت تو تموم لحظه های زندگی حتی اون وقتهایی که بین صدها چهره غریبه و آشنا نشسته ان بازم تنهان

تنهای تنها......

و این احساسو فقط با یه نفر شریکن

و فقط همون یه نفر میدونه تنهایی چه احساسیه

فقط اونه که میدونه چه حسی داره وقتی تو خیابونای شهر راه بری

زیر این آسمون هفتاد میلیونی ، به قیافه ها و چهره هایی که از روبروت میان نگاه بکنی

اما احساس تعلق خاطری به هیچکس نکنی

هیچکسو اونقدر محرم ندونی که

حاضر بشی یه لقمه نون از سفره تنهایی قلبتو بهش تعارف کنی

تو نگاه هیچکس اونقدر آشنایی نبینی که اونو به یک لبخند مهمون کنی

       آره بعضی ها اینجوری متولد میشن!

                                            اینجوری بزرگ میشن!

                                                                  اینجوری پیر میشن!

و سفره قلبشون مثل همون روز اولی که خدا توشه سفر به این دنیا رو براشون بسته

در هم پیچیده باقی میمونه

فقط گاهی وقتها تو دل سیاه شب اون وقتی که بارون ماه روی زمین می باره

تو اون لحظه هایی که انگار

                                          به مرز عالم دیگه نزدیک میشن

اون وقت یک تا از بقچه قلبشونو برای ستاره ها باز میکنن

بدون اینکه ترسی از مسخره شدن یا دروغ و کلک اونا داشته باشن

بعد هم با اومدن سپیده اون سفره ی تنهایی جمع میشه تا...

                                                      شب بعد و شبهای بعد

خوب البته تقصیری هم ندارن که نمی تونن تنهاییشونو با کسی قسمت کنن

سرنوشت اونا همین بوده

گریزی هم از سرنوشت نیست

                                      بدون شک هیچ چیز این دنیا عادلانه تقسیم نشده

چرا همه تنهایی های دنیا باید رو قلب یه نفر تلنبار بشه؟

چرا باید این بغض کهنه دائم همراهت باشه؟

چرا باید این حائل و حصار همیشه دورت باشه؟

چرا باید نشستن تو قفس تنهایی تو تمام عمر فقط قسمت یه نفر باشه؟

همیشه میگن عدالت خدا ، عدالت خدا

                                        پس کجاست این عدالتش ؟؟؟؟

چون خودش تنهاس میخواد مارو مجازات کنه؟

میگن خدا، رو همه چیز این دنیا مارک وحدت و یگانگی زده

اما بعضی ها همه مثل ما حتی نمیتونن از پیله دور خودشون بیرون بیان

نمیدونم !...

شاید اون روزی که گل آدما رو مشخص می کردن

صاحبش مال ما و بقیه رو از یک ظرف برنداشته

از تموم دنیا فقط و فقط یه آرزو برام مونده

اینکه وقتی بالاخره یه روزی یه جایی دیدمش ازش بپرسم :::::::

چرا ؟!.....

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

خلوت دل

بعضی موقع واژه کم میاره

حرف جرات گفتن نداره

همه چیز رو میشه تو سنگینی نگاه خلاصه کرد

که اونم پلکها توان نگه داشتن نداره

در اوج خلوتگاهی که تو نیمه های شب میسازی شاید بتونی بدون صدا گریه کنی

همه خفته ولی تنهاترین کس بیدار

بذار دوباره با جرات بگم

این بار من نیستم که میگم

این بار من نیستم

این قلبمه که داره با نفس خود روی شریان تمام شدن

برات از اونچه که داره میگه

 تو هستی  

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

واست جون میکنم

درسته بی کس و کارم

ولی واسه خودم خدایی دارم

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

سفر

منم دیونم

دنیا پر از گرگهای درنده است

میدونی؟

دلای ادما پر از غصه است

میدونی؟

زندگیها پر از درد است

میدونی؟

اسمان رنگش سرخ است

میدونی؟

درختا دستاشون شکسته است

میدونی؟

اومدم فریاد بزنم دیگه نایی نداشتم

تو بیا تا با هم رویایی بسازیم که فقط تو باشی و من

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مرداد 1386

برای از جان عزیزترم

 

در دیده به جای خواب آب است مرا

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

گویند تو بخواب تا که به خوابش بینی

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای بی خبران چه وقت خواب است الان

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

یا مولا دلم تنگ اومده ..... شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای لاله تو هم رنگ رخ یار منی

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای غنچه تو چون دو خال دلداره منی

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای ماه اگر مثل شکر خنده کنی

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

گویند که نگار شب تار منی

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

یا مولا دلم تنگ اومده ..... شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

بلبل به سر چشمه چکار آمده ای؟

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

یا تشنه شدی یا به چکار آمده ای

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

نی تشنه شدی نی به شکار آمده ای

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

دیوانه شدی دیدن یار آمده ای

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

یا مولا دلم تنگ اومده ..... شیشه دلم آی خدا زیر سنگ اومده

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •