تبليغاتX
برگی از رویا

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

با اجازه از مورفی عزیز

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود

 اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود

اگر ذهن آيينه خالي نبود

اگر عادت عابران بي خيالي نبود

اگر گوش سنگين اين كوچه ها فقط يك نفس مي توانست طنين عبوري نسيمانه را

     به  خاطرسپارد

اگر آسمان مي توانست ، يكريز شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

اگر رد پاي نگاه تورا باد و باران از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد

اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد

 اگر آسمان سفره ي هفت رنگ دلش را براي كسي باز مي كرد و مي شد به امانت گلي را به

       دست زمين بسپريم و از آسمان پس بگيريم

اگر خاك كافر نبود و روي حقيقت نمي ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نميزد

اگر كوهها كر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد مي ايستاد

اگر حرفهاي دلم بي اگر بود

اگر فرصت چشم من بيشتر بود

اگر مي توانستم از خاك يك دسته لبخند پرپر بچينم

   تو را مي توانستم

                 اي دور

                         از دور

                                   يك بار ديگر ببينم!

                                                                                          قیصر امین پور

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

کار خدا

من آن دیر آشنا را می شناسم

من آن شیرین ادا را می شناسم

بزور و زر نگردد رام هر کس

من آن بی اعتنا را می شناسم

بپرهیزید از چشم و نگاهش

من آن برق بلا را می شناسم

غم عشقست و باید گریه ها کرد

من این درد و دوا را می شناسم

محبت بین ما کار خدا بود

از اینجا من خدا را می شناسم

ز مهر او به من صد رشک دارید

من ای مردم ، شما را می شناسم

دل ما را به تاری موتوان بست

من این بی دست و پا را می شناسم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

بیقراری

 

من این شب زنده داری دوست دارم

پریشان روزگاری دوست دارم

به شهر من ، زمن بیگانه تر نیست

همین دور از دیاری دوست دارم

بیابان را ، که خلوتگاه انس است

چو آهوی فراری دوست دارم

بپای خویشتن برخاستن را

بدون دستیاری دوست دارم

نظر بازم ، زهر گلشن گلی را

چو مرغان بهاری دوست دارم

ترا هم با همه نا مهربانی

عزیزم ، آری آری ، دوست دارم

بامید وصالت زنده ماندم

من این چشم انتظاری دوست دارم

به دامانت چو آویزم به مستی

ز خود بی اختیاری دوست دارم

برای دیدنت ، رخصت نخواهم

من این بی بند و باری دوست دارم

نمیگیرم به یک جا یکدم آرام

چو طوفان ، بی قراری دوست دارم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

امروز میخوام به جای شعر براتون یه قصه تعریف کنم .

قصه زندگی دختری که همه رو دوست داشت ولی تنها بود

چی دختر خوبی بود؟ ... ای ی ی دختر بدی نبود زیادم خوب نبود ولی بدم نبود

اسمش رویا بود .رویای قصه ی ما یه نفر رو خیلی دوست داشت

اما نمیتونست ببینش باهاش حرف بزنه

چون کیلومترها ازش دور بود ...شاید نتونین درک کنین

ولی اونایی که  طعم تلخ جدایی رو کشیدن خوب میفهمن که چی میگم

هر شب که میخواست بخوابه با خودش میگفت فردا که از خواب پاشم دیگه از ذهنم پاک شده

ولی صبح میدید بازم تغییری در عشقش حاصل نشده

رویا یه برادر مهربون داشت و همیشه باهاش صحبت میکرد

رویا فکر میکرد هروقت غصه ای داره دردی داره میتونه به برادرش تکیه کنه .

هروقت چشاش پر از اشک باشه شونه ای هست که سرشو بزاره و به حال خودش زار بزنه

واسه همین تصمیم گرفت راز این عشق آسمانی رو به برادرش بگه

اما این پیش بینی هم مثل تمام پیش بینی های دیگه اش اشتباه از آب دراومد

با گفتنش درسته که همون شب و شب های بعد آروم گرفت ولی

این بدی رو هم داشت که

برای همیشه برادرش رو از دست داد

این برادر مهربون دیگه حتی حالی از خواهر کوچولوش نمیپرسه

شاید این قصه برای هیچکس جالب نباشه ولی نوشتم به امید اینکه برادرم اینو بخونه

برادر عزیزم هرجا هستی دوستت دارم .... 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 9:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم تیر 1386

سکوتم را تو زیبا کن

به بهترینم

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 9:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •