چهارشنبه بیستم تیر 1386

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی !
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی ؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی .
یکشنبه هفدهم تیر 1386
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخوام تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
هرعشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم
جایت را نمیگیرد

