پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
به تو گفتم قبل رفتنت
اگه نباشی یک روز ![]()
میمیرم از پا می افتم
به تو گفتم خودمو می کشم و پر میزنم تو آسمونا
بگو گفتم یا نگفتم ،، بگو گفتم یا نگفتم![]()
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
چشاتم تنهام گذاشتن![]()
حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من
بگو گفتم یا نگفتم ،،، بگو گفتم یا نگفتم![]()
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگاره من بعد سفر کردن تو طناب داره![]()
دیگه جون نداره دستام
آخره قصه رسیده ![]()
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت
اگه نباشی یک روز ![]()
میمیرم از پا می افتم
به تو گفتم خودمو می کشم و پر میزنم تو آسمونا
بگو گفتم یا نگفتم ،، بگو گفتم یا نگفتم![]()

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
تقدیم به تو ...

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
سهم من از این زندگی
سهم من یک درد بی درمان نبود
سهم من یه روح سرگردان نبود
سهم من روزی چو شب خاموش نیست
با طلوع غصه هم پیمان نبود

من اسیرم ، خنده فردا کجاست؟
چون کسی از بهر من خندان نبود
عشق در قلبم چو آتش رخنه کرد
از برایش لحظه ای نقصان نبود
میکنم تا عشق باشد ، زندگی
زندگی بی عشق در سامان نبود
چون گلی هر صبح من وا میشوم
در بهشت جا میشوم
لحظه ها در خاطره زنده شده
من چو برگ کاغذی تا میشوم
معنی عشقم به فریاد نیسم
از طلوع عشق بینا میشوم
استقامت می کنم در راه عشق
از بزرگی همچو دریا میشوم
من کجایم با نشانی در جهان
کز خودم دارم در این صحرا نشان
این جهان کل است و ما ذره در آن
این جهان گسترده است چون کهکشان
آنچه ماند از صفا و از جفاست
عاشقی ماند نه نام عاشقان
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
غم نامه
امشب شب بی کسیه
یکی به دادم برسه
تنهاترین مرد زمین
امشب به آخر میرسه
امشب شب تنهاییه
سررو زانو می ذارم
غزل غزل گریه دارم
غزل غزل گریه دارم
غصه نشسته رو دلم
هنوز برای شونه هات
ارزش اشکمو قائلم
حرف نزن چیزی نگو
فقط بذار گریه کنم
میخوام با بارون چشام
فاصله رو پر بکنم
حرفی نزن چیزی نگو
فقط بذار گریه کنم
میخوام با بارون چشام
فاصله رو پر بکنم
ترک ترک دلم شکست
کسی به دادم نرسید
گریه های تنهایی مو
هیشکی به چز خودم ندید
از هم دیگه جدا شدیم
به راه و رسم زندگی
بودن تو یه لحظه بود
رفتن تو همیشگی
حرفی نزن چیزی نگو
فقط بذار گریه کنم
میخوام با بارون چشام
فاصله رو پر بکنم

یکشنبه دهم تیر 1386
باریک تر از مو
استادی با مریدش در صحرا اسب سواری می کند . استاد از هر لحظه سواریشان برای آموختن ایمان به مریدش استفاده می کند
به خدا اعتماد داشته باش . خدا هرگز فرزندانش را رها نمی کند
شب هنگام در چادر نشسته بودند استاد از مریدش میخواهد اسب ها را به صخره ای در نزدیکی شان ببندد
مرد به سوی صخره می رود اما سخنان استادش را به یاد می آورد و فکر میکند
حتما دارد امتحانم می کند . باید اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نمی بندد.
صبح روز بعد ، مرید متوجه میشود که اسبها ناپدید شده اند. خشمگین به سراغ استاد می رود و فریاد می زند: تو درباره خدا هیچ نمی دانی . من اسبها را به امان خدا رها کردم و حالا رفته اند.
استاد پاسخ داد : خدا میخواست مراقب اسبها باشد اما برای آن به دستهای تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد .
وقتی تو نمیخواهی کاری را انجام دهی چگونه میخواهی ، خداوند به تو اجبار کند .
میدانی که خداوند زورگو و نامهربان نیست و ما را مختار قرار داده است ....

جمعه هشتم تیر 1386
نیاز
نمی بازم به بی رنگی به کوه معبر سنگی
به پاییز و غروب و عصر دلتنگی
نمی بازم
نمی سازم من خاکی سرای دل شاکی
به دنیایی که خالی مونده از پاکی
نمی سازم
اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من
اگه باید بسازم کلبه عشق و تو دستای تو میسازم که ساختم من
اگه باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من
اگه باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم که ساختم من
نیازم را بده پاسخ که دلگیرم![]()
اسیر وسوسه های نفس گیرم![]()
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم![]()
نگیر از من نگاهت را که می میرم![]()
جمعه هشتم تیر 1386
تو تنها نیستی
ای که درد مرا خوب میدانی زیرا که خود چشیدی
ای که برای رنجها و غصه های من
و برای درد های من
تو بها دادی انچه را که خدا خواست
مرا از این رنج و غصه برهان چون تو وعده دادی


