تبليغاتX
برگی از رویا

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

به تو گفتم قبل رفتنت

اگه نباشی یک روز

میمیرم از پا می افتم

به تو گفتم خودمو می کشم و پر میزنم تو آسمونا

بگو گفتم یا نگفتم ،، بگو گفتم یا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من

بگو گفتم یا نگفتم ،،، بگو گفتم یا نگفتم

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره

حالا یادگاره من بعد سفر کردن تو طناب داره

دیگه جون نداره دستام

آخره قصه رسیده

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

به تو گفتم قبل رفتنت

اگه نباشی یک روز

میمیرم از پا می افتم

به تو گفتم خودمو می کشم و پر میزنم تو آسمونا

بگو گفتم یا نگفتم ،، بگو گفتم یا نگفتم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386

تقدیم به تو ...

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386

سهم من از این زندگی

سهم من یک درد بی درمان نبود

سهم من یه روح سرگردان نبود

سهم من روزی چو شب خاموش نیست

با طلوع غصه هم پیمان نبود

من اسیرم ، خنده فردا کجاست؟

چون کسی از بهر من خندان نبود

عشق در قلبم چو آتش رخنه کرد

از برایش لحظه ای نقصان نبود

میکنم تا عشق باشد ، زندگی

زندگی بی عشق در سامان نبود

چون گلی هر صبح من وا میشوم

در بهشت جا میشوم

لحظه ها در خاطره زنده شده

من چو برگ کاغذی تا میشوم

معنی عشقم به فریاد نیسم

از طلوع عشق بینا میشوم

استقامت می کنم در راه عشق

از بزرگی همچو دریا میشوم

من کجایم با نشانی در جهان

کز خودم دارم در این صحرا نشان

این جهان کل است و ما ذره در آن

این جهان گسترده است چون کهکشان

آنچه ماند از صفا و از جفاست

عاشقی ماند نه نام عاشقان

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386

غم نامه

امشب شب بی کسیه

یکی به دادم برسه

تنهاترین مرد زمین

امشب به آخر میرسه

امشب شب تنهاییه

سررو زانو می ذارم

غزل غزل گریه دارم

غزل غزل گریه دارم

غصه نشسته رو دلم

هنوز برای شونه هات

ارزش اشکمو قائلم

حرف نزن چیزی نگو

فقط بذار گریه کنم

میخوام با بارون چشام

فاصله رو پر بکنم

حرفی نزن چیزی نگو

فقط بذار گریه کنم

میخوام با بارون چشام

فاصله رو پر بکنم

ترک ترک دلم شکست

کسی به دادم نرسید

گریه های تنهایی مو

هیشکی به چز خودم ندید

از هم دیگه جدا شدیم

به راه و رسم زندگی

بودن تو یه لحظه بود

رفتن تو همیشگی

حرفی نزن چیزی نگو

فقط بذار گریه کنم

میخوام با بارون چشام

فاصله رو پر بکنم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم تیر 1386

باریک تر از مو

استادی با مریدش در صحرا اسب سواری می کند . استاد از هر لحظه سواریشان برای آموختن ایمان به مریدش استفاده می کند

به خدا اعتماد داشته باش . خدا هرگز فرزندانش را رها نمی کند

شب هنگام در چادر نشسته بودند استاد از مریدش میخواهد اسب ها را به صخره ای در نزدیکی شان ببندد

مرد به سوی صخره می رود اما سخنان استادش را به یاد می آورد و فکر میکند

حتما دارد امتحانم می کند . باید اسبها را به خدا بسپارم و اسبها را نمی بندد.

صبح روز بعد ، مرید متوجه میشود که اسبها ناپدید شده اند. خشمگین به سراغ استاد می رود و فریاد می زند: تو درباره خدا هیچ نمی دانی . من اسبها را به امان خدا رها کردم و حالا رفته اند.

استاد پاسخ داد : خدا میخواست مراقب اسبها باشد اما برای آن به دستهای تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد .

وقتی تو نمیخواهی کاری را انجام دهی چگونه میخواهی ، خداوند به تو اجبار کند .

میدانی که خداوند زورگو و نامهربان نیست و ما را مختار قرار داده است ....

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم تیر 1386

نیاز

نمی بازم به بی رنگی به کوه معبر سنگی

به پاییز و غروب و عصر دلتنگی

نمی بازم

نمی سازم من خاکی سرای دل شاکی

به دنیایی که خالی مونده از پاکی

نمی سازم

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من

اگه باید بسازم کلبه عشق و تو دستای تو میسازم که ساختم من

اگه باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من

اگه باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفس گیرم

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت را که می میرم

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 7:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم تیر 1386

تو تنها نیستی

ای که درد مرا خوب میدانی زیرا که خود چشیدی

ای که برای رنجها و غصه های من

و برای درد های من

تو بها دادی انچه را که خدا خواست

مرا از این رنج و غصه برهان چون تو وعده دادی

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 7:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •