تبليغاتX
برگی از رویا

پنجشنبه هفتم تیر 1386

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفربخیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود

گلها اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفربخیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم تیر 1386

یکی دیگه هم رفت

همه دارن میرن اما کی نوبت رفتن من میرسه ؟

شاید کفر باشه ... شاید ناسپاسی باشه

اما   این دنیا و همه خوشیها و زیباییهاش  برای خودتون...

بزارین برم .با خدام

بزار برم .برم یه جایی که این درد رو تحمل نکنم .

اونجا هرچقدر هم سخت باشه مثل این دنیا بی معرفت نیست .

حسابی دلتنگم .......

دوستت دارم مهستی عزیز و همیشه برات طلب آمرزش میکنم .

به امید روزی بهتر و به دور از هرگونه غم ...

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم تیر 1386

فال

 

امروز دوباره یه فال حافظ گرفتم این اومد :

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ....

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم تیر 1386

برای یک بار هم که شده در قاب پنجره غبار گرفته اتاقت بایست

و به آسمان آبی دل انگیز خیره شو !

نفسهای گرم و تازه ات را روانه آسمان کن . گامهایت را محکم تر بردار و صادقانه خدا را در آغوش بگیر !

کاش می دانستی نگاه عاشقانه ات راهی است برای دوباره متولد شدن

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم تیر 1386

رویا

فرش خیال رو تو بالکون فکرم پهن میکنم تا بتونم این تن خسته رو کمی مجلای استراحت بدم. میشه رو فرش خیال به اینده ای پر از سر سبزی و طراوت قدم زد . نمیدونم درسته که بگم یا نه ولی همیشه رویا رو بیشتر از واقعیت دوست داشتم  میتونی اونچه که هستی و میخوای باشی بمونی . همیشه گلای فرش خیالم را اب میدم تا خشک نشه تا طوفان درد غصه اونو پرپر نکنه .

همیشه تو تردید رفتن و موندن میمونی تو گذاشتن و برداشتن تو انچه هست و انچه خواهی داشت.

نمیدونم اگه انسان این رویا و امید رو نداشت چی میشد.

رویا پرواز روح در کالبد زیباییهای درون هست و انچه در روح میباید باشه ارامش و تسلی است .

رویا هاتون رو داشته باشید همراه با امید که منتظر معجز ای زیبا در اینده باشه . 

رویا رو با سبز رنگ بزنید تا طراوت زندگی داشته باشه . من نمیخوام طریق رفتن رو به شما بگم ولی یه چیز رو میدونم و اونم اینه که تو رویا و در امید چیزی هست که شما رو به جلو هل میده . 

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 0:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم تیر 1386

لالایی خدا

             خوابیدی بدون لالایی و قصه             

بگیر اسوده بخواب  بی درد و غصه

      دیگه کابوس زمستون نمی بینی       

تو خواب گلای حسرت نمی چینی

       دیگه خورشید چهرتو می سوزونه      

 جای سیلی های باد روش نمیمونه

       دیگه بیدار نمی شی با نگرونی     

  یا با تردید که بری یا که بمونی

      رفتی و ادمکا رو جا گذاشتی   

    قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

       اینجا قهرن سینه ها با مهربونی   

     تو تو جنگل نمیتونستی بمونی

          دلت رو بردی با خود به جای دیگه      

     اونجا که خدا برات لالایی می گه

          میدونم میبینمت یه روز دوباره    

       تو دنیایی که ادمک نداره

        

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 0:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •