تبليغاتX
برگی از رویا

دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386

 

در چهار گوشه قاب قلبم تصویر نورانی توست . ای خورشید مشرقی کی زمان تابیدنت فرا می رسد؟

فصلها تند تند می آیند و می روند برفهای زمستان به نهرهای خروشان تابستان تبدیل می

شوند اما هنوز از تو خبری نیست .

نمی دانم تا کی باید چشم انتظار تو بود ؟!...

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386

هر صبح قبل از اینکه لبخند خورشید را بنگرم

به شوق دیدارت پنجره را می گشایم

 

ای کاش چشمانم توانایی دیدن تو را داشت

و لحظه ای را برای دیدنت از دست نمی دادم

هربار که سجاده نور را پهن می کنم تا در محراب عشق سجده کنم و کویر خشک

وجودم را با اشکهایم آبیاری کنم

 

یاد تو را در دل دارم

ای عشق مهربانم چشمان ابری ام را نگاه کن

تا تمام وجودم پر از عطر حضور تو شود.
نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

من از این دعا و راز و نیاز با خدا خیلی خوشم میاد واسه شما هم میدم شاید به دلتون بشینه

 

کلام بوداییان :

خداوندا . به من آرامشی عنایت فرما تا بتوانم چیزهای تغییر ناپذیر را قبول کنم

خداوندا . به من قدرت و شهامت عنایت فرما تا بتوانم هرچه را میخواهم تغییر دهم

خداوندا . به من دانشی عنایت فرما که بتوانم  بین این دو تفاوت قائل شوم

 

و خداوندا به من تنها قدرتی عنایت فرما تا بتونم درد دوری و تنهایی رو تحمل کنم

آمین ...

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

 

                                       

زمزمه های دلتنگی ام را به نسیم می سپارم تا به تو برساند . آن زمان که نگاهت را به آسمان بخشیدی چقدر گریستم

 و با پر کشیدنت دل ترک خورده من هم شکست ...

                                                

                                                 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

 

دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست

در همان پیچ و خم اول این جاده شکست

پرم از حس مسیحایی تو

روح سرسبز غزلهای مرا باده شکست

آمد از راه پر از غربت و تنهایی من

وچه ساده پی پرواز پریزاده شکست

سه دهه می گذرد از غل و زنجیر تنم

که دلم سنگ شد و با دل دلداده شکست

تو برو، جاده و تنهایی و من ، همسفریم

دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست

                                                     

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

هر صبح قبل از اینکه لبخند خورشید را بنگرم به شوق دیدارت پنجره را می گشایم

ای کاش چشمانم توانایی دیدن تو را داشت و لحظه ای را برای دیدنت از دست نمی دادم

هربار که سجاده نور را پهن می کنم تا در محراب عشق سجده کنم و کویر خشک وجودم را با اشکهایم آبیاری کنم یاد تو را در دل دارم ای عشق مهربانم چشمان ابری ام را نگاه کن

تا تمام وجودم پر از عطر حضور تو شود
نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •