تبليغاتX
برگی از رویا

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

خودت اینو میدونی دنیا وفا نداره

بیا تا دوتا بشیم یه دست صدا نداره

پیر عاشق

ای عزیز مهربونم

تراچه به این دریای پر تلاطم

تو که از پایان می ترسیدی

چرا اغاز کردی

قایق عشقت را در دریای عشق رها کن

مرد عاشق مرد خطر است

ریسک کردن است

اگه هستی دستت را بده به دستان داغ افقها

با هم میشه درخشید و ماه شداز تاریکی نترسید

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

کودکی

تو کوچه های خاطره در اون سالهای دور که نامشو  فصل کودکی گذاشتند.

کودکی بازیگوش که از فرداخبری نداشت و همه دنیای خودش رو با چوب و پلاستیک می ساخت

در اون دنیای خودش میجنگید و زندگی می کرد و شادی بود

ولی افسوس که فصل خاکستری او کودک زود سر رسید

وارد نبردی نا برابر با سرنوشت که براش رقم خورده بود شد جسم کودک یارای ان را نداشت ولی چاره ای هم نداشت می باید تن ضعیف را زیر بار می داد تا شاید به سر منزل می رسید

توی شبهای سردم با دلم تنها مینشینم

برای انچه رفته غصه میچینم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

دوباره اومدم اما با مطالب نو و جدید

سلام دوستان

من دوباره اومدم .بعد از یه مدت طولانی

حتما دارین فکر میکنید من کیم ؟؟؟

من ناز سرنوشتم ؟؟؟ یادتونه ؟؟

اما این دفعه تنها نیستم .

با برادرم علیرضا هستم . این دفعه با یاری اون این وبلاگ رو ساختم و

این کشتی به گل نشسته رو هدایت میکنم .

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

هستیم و میمانیم

ميمونيم تا هستيم

 نوازش ميكنيم تا در حركتيم .


خوشحالم كه تونستم دستي به قلم بذاريم تا انچه در درون است اشكار بشه.
در اين رازگاهاني كه در پيش داريم ما رو با نظراتتون ياري كنيد

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

راز و نیاز

چند روز پیش قلم برداشتم و از سر دلتنگی روی کاغذ نوشتم

   خداوندا ..... عجیب مستاصل شده ام  .

نه نای رفتن دارم و نه پای برگشتن .

هروقت که ثانیه شمار ساعت را میبینم غوغایی درونم برپا می شود

آری شنیده ام که کوه با نخستین  سنگ آغاز می شود و

انسان با نخستین درد .

اما نمیدانم چرا با وجود اینکه هر روز مثل دانه های اسپند بالا و پایین می پرم

آینده ام هنوز نامشخص و گذشته ام نه چندان دلچسب ....

اما تا به اینجا که رسیدم صدای زودپز روی گاز توجهم را به خود جلب کرد . دویدم

و در آنرا برداشتم و صحنه عجیبی دیدم .

دیدم که دانه های لوبیا و نخود همینطور که داخل آب جوش . بالا و پایین می پرن و میگن :

فکر میکنی اگر ما اینهمه گرماس سوزان و بالا و پایین پریدن را تحمل نکنیم لذیذ میشویم

تا تو با خوردن ما جان تازه ای بگیری و به زندگی لبخند بزنی ؟؟؟؟؟.....

پس عجله نکن چون زمانی نمیگذرد که تو هم به بار می نشینی

طوری که دیگران حسرتت را بخورند . دیگرانی که آن وقت نوبت آنهاست که بالا و پایین بپرند و

تو با لبخندی معنی دار نظاره گرشان باشی .

اینجا بود که بی اختیار گفتم

تا زمانی که صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشه صدای آب هیچوقت اینقدر قشنگ نمی شد

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

دختر مهتاب تو اولین روز سرد ترین ماه سال به دنیا اومد..... گذشت و گذشت و اون بزرگ شد .

یه زمانی رسید که لحظه شماری می کرد واسه اومدن روز تولدش .

میدونین چرا ؟

تا شاید یه نفر فقط یه نفر این روز رو بهش تبریک بگه .

چه شب قشنگی بود شب تولدش که با خودش قشنگ ترین حرفها رو از طرف دوستش تصور میکرد .

اما صبح با کمال تعجب می دید که یادش نبوده .

اما بازم نا امید نمیشد . با خودش میگفت حتما کار داشته . نرسیده . اون هیچوقت تولد من یادش نمیره . شب که بیاد خونه حتما برام نامه میده

و تولدم رو با عشق تبریک میگه .

پس بازم میشست با عشق به ساعت پاندول دار اتاقش نگاه می کرد و ثانیه ها رو می شمرد که شب برسه .

و باز با عشق کامپیوترشو روشن می کرد

 و میدید بازم هیچی .....

واقعا انتظار زیادی دارم ؟؟؟

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده عزیزم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

دلم عجیب هوایت را کرده و تا خورشید امروز سر برسد

هزار بار خودم را آماده کردم تا فقط به تو بگویم « سلام »

همین سلامی که تو هر روز به گلهای شاداب باغچه تان می کنی و خنده جواب میگیری و

همان سلامی که هر شب برای ماه و ستاره می فرستی تا لحظه ای دلتنگ نشوند

فکر می کنی وقتی تو تنهایی دیده نمیشوی ؟

وقتی نامه می نویسی .....

وقتی که دلتنگ می شوی و برای بیقراری و سرخی چشمانت بیخوابی را بهانه می کنی ؟!...

البته می دانم که می گویی محدودم . سختگیری می کنند . اجازه نفس کشیدن نمی دهند

اما وقتی عشق در وجود هر موجودی موج بزند سنگ را می شکافد و بیرون می زند .

خودت که حتما بارها دیده ای که عشق با وجود اینکه بر سرش قیر داغ ریختند و رویش را با سنگ پوشاندند

بدون قطره آبی در دل تابستان آسفالت داغ خیابانها را می شکافد و بیرون می زند ....

حالا تو فکر می کنی بیشتر از آن برای رسیدن به خدا محدود شده ای ؟؟؟؟

پس بدان آسمان پایین و پست و این زمین بس کوچک است .

اگر تو احساس « بزرگی » در خودت پیدا کنی

برای گلم

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

یه فال گرفتم به نیت تنهایی خودم

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسروشیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافرگشای

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد

ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی ست

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار

گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

          

   

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

نمی دانم در چه خیالی هستم

نمی دانم چه آینده ای در انتظارم هست

خدایا ؟!.....

چه می شود عاقبت من ؟؟

کاش می دانستم طلوع صبح فردا طلوعی دیگر خواهد بود

کاش می دانستم فردا روز دیگری ست

زیباتر و رنگین تر از امروز

کاش می دانستم دیگر - ای کاشی - در زندگی ام وجود ندارد

خداوندا به من گوش فرا ده

می خواهمت..... می خواهمت با تمام وجود ... با ذره ذره وجودم صدایت می زنم

که به فریادم برس

دردم را بشنو .... ببین .... و پاسخ بده

پاسخ بده که نیازمندم

پاسخ بده که حاجت دارم..... حاجتی بس عظیم

و بس کوچک در برابر عظمت تو

پس به بزرگی و عظمتت .. ای خداوند.. نیازم را برطرف ساز

آمین ....

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

تقدیم به مسافر جاده تنهایی های خودم

دارد اگرچه چشم تو بوی سفر مرو

آه ، ای همیشه همسفرم ! بی خبر مرو

با این هوای سرد و غریبانه ام بساز

با من بمان به سمت هوای دگر مرو

در چشمهای من بنشین مهربان من

جان منی و جان مرا . ها مبر مرو

دور از تو گریه های دلم را ندیده ای

آوردمت به دست با خون جگر مرو

آتش گرفتم و به تو گفتم سفر بخیر

دیگر مخواه این قدرم شعله ور مرو

         

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

برای سلامت مهستی عزیز هممون دست به دعا برمیداریم

    

        

   

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •