تبليغاتX
برگی از رویا

سه شنبه ششم فروردین 1387

برای اونها که گوش شنوا دارند

چگونه شکست را به پیروزی تبدیل کنیم؟؟؟؟

 

 

به جای مقصر دانستن بخت و اقبال موانع را بررسی کنید.

 

 

هرگاه مغلوب شدید ، درس بگیرید.

 

 

تصور کنید سازمان هواپیمایی کشوری برای دلیل سقوط هواپیمایی بگوید :

 

 

خیلی متاسفیم .....

 

 

آن بیچاره ها بد شانسی آوردند.

 

 

آیا این جواب را از آنها پذیرا هستید ؟

 

 

پس خودت هم مشکلات زندگیت را گردن بخت و اقبال نینداز!!!

 

 

دیگر اقبال خود را محکوم نکن .

 

 

مقصر دانستن آن تو را به هدفت نمی رساند.

 

 

مردمی که همتی مورچه وار دارند و مانند کنه به کاری می چسبند به موفقیت می رسند.

 

 

دو پیشنهاد برای تغییر شکست به پیروزی :

 

 

1-    به  خودت بگو « حتما راهی هست »

 

 

همه اندیشه ها مغناطیسی هستند . به محض آنکه به خودت بگویی « کارم تمام است »

 

 

افکار منفی جذب شده و هر یک سعی می کنند تو را قانع کنند که شکست خورده ای.

 

 

برعکس ایمان داشته باش که راهی برای حل این مشکل وجود دارد.

 

 

تا افکار مثبت به سوی تو هجوم آورند و راه حل را به تو نشان دهند.

 

 

2-    عقب گرد کن و تازه نفس تر شروع به کار کن.

 

 

گاه آنقدر به مشکل نزدیک می شویم و با آن سروکله میزنیم که توان یافتن راه حل را نداریم.

 

 

وقتی به مانعی برخورد می کنید لازم نیست صورت مسئله را پاک کنید

 

 

بهتر است عقب گرد کنید و به تجدید قوا بپردازی.

 

 

در موقعیت های حساس دیدن جنبه های مثبت میتواند موفقیت آفرین باشد.

 

 

 

به یاد داشته باشید که :

 

 

همیشه همان چیزی به سراغتان می آید که انتظار دیدنش را دارید.

 

 

 

طرف مثبت را ببینید تا بر شکست غلبه کنید.

 

 

تفاوتی که بین موفقیت و شکست وجود دارد در نگرشی است که

 

 

افراد نسبت به موانع ناتوانی ها و شرایط ناامید کننده دارند.

 

 

 

5 راهنمایی به شما که کمک میکند از شکست پیروزی بسازید :

 

 

الف- موانع را مطالعه کنید تا بتوانید مسیر خود را به سوی پیروزی هموار کنید.

 

 

هنگامی که مغلوب میشوید درس بگیریدو به قصد پیروز شدن در مرتبه­ی

 

 

بعد به راه  خود ادامه دهید.

 

 

ب- شهامت آنرا داشته باشید که منتقد سازنده خودتان باشید.

 

 

عیوب و ضعفهای خود را پیدا کنید و در پی اصلاح آن باشید.

 

 

پ -شانس خود را محکوم نکید هر یک از موانع را بررسی کنید و اشکالات را پیدا کنید

 

 

از یاد نبرید که با مقصر دانستن اقبال خود به هیچ هدفی نمیرسید.

 

 

ت- پشتکار را با آزمایش ترکیب کنید

 

 

به هدف خود وفا دار بمانید . ولی به خاطر درماندگی و بیچارگی سر خود را به دیوار نکوبید

 

 

راههای جدید را امتحان کنید.

 

 

ث- به خاطر داشته باشید که هر وضعیتی مانند سکه یک روی خوب هم دارد.

 

 

آن روی خوب را پیدا کنید. جنبه های مثبت را بیینید و نومیدی را از خود دور کنید.

 

 

 

مهم نیست که موقعیت کنونی ما چیست و یا چه بوده است .

 

 

مهم آینده ای ست که برای دستیابی به آن تلاش میکنیم.

 

 

 

برگرفته از کتاب جادوی فکر بزرگ اثر دکتر د. شوارتز

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 7:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

 

 

گفتگو با خدا ...

 

 

 

ای بنده فرار نکن  تو با یستی این سختی ها را متحمل شوی.

 

این سختی ها صیقل تواست.

 

مگر تو نمی خواهی آینه شوی ، شفاف شوی ، باید کسی تورا صیقل دهد

 

، تو را با ابریشم که صیقل نمیدهند تورا باید با سنگ سمباده صیقل داد.

 

تو نگران نباش ، نگو من چکار کرده بودم

 

که گرفتار این مشکلات شدم، این مقدمه­ای بود

 

 بعد میخواستم تو را بیاورم پهلوی خودم ....

 

ولی تو در عالمی هستی که آگاهی ها برایت زیان دارد...

 

 

 ولی دلت باید قرص باشد. تو که سابقه رحمت مرا دیده ای. من به تو چشم دادم،

 

 

گوش دادم، می بینی که مسیر حرکت تو را چه خوب تنظیم کرده ام ...

 

 

حالا اگر چهار روزی چیزی را منع کردم نگران نباشد ، با من قهر نکن،

 

 

 درِ خانه ی کس دیگری نرو.

 

 

تو گناهی کردی به شکل دگر. او برای ان که سیاهی آن گناه را از تو بزداید

 

 

 احتیاج بود تو آن اشک را بریزی.

 

 

این تراژدی برای پاک شدن تو است. تراژدی برای پالایش روح است.

 

 

 برای آن که تو با آب چشم خودت غبار کینه ها و کدورتها را شستشو دهی.

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

به یاد بچه های ققنوس ...

 زندگی                       جنگل                      امید

                                              

         

     عشق                            دوستی

                            

 

 

به همین سادگی رفتی ...

 

 

بی خداحافظ ... عزیزم !!!

 

 

سهم تو شد روز تازه

 

 

سهم من ... اشک ... که بریزم

 

 

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم

 

 

گله از تو نیست ... میدونم...  خودم اینو از تو خواستم

 

 

به جون ستاره هامون  تو عزیزتر از چشامی

 

 

هرجا هستی خوب و خوش باش

 

 

تا ابد بغض صدامی

 

 

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم

 

 

اینو به خدا گفتم به سختی !!!

 

 

من اگه دوسِت نداشتم پای غمهات نمی موندم

 

 

واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم

 

 

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم

 

 

داری آب میشی ....  میمیری ... اینو از همه شنیدم

 

 

دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی

 

 

از دلم نمیری عمرم ...  نفسامی که هنوزی

 

 

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد

 

 

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

 

 

تو که تنها نمیمونی

 

 

من تنها رو دعا کن

 

 

خاطراتمو نگه دار... اما ...  دستامو رها کن

 

 

دست تو اول عشقه .  بسپارش به آخرین مرد

 

 

مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد ... گریه می کرد

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم دی 1386

خداحافظ...

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمیه قلبم

 

 

 

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا من

 

 

 

به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار

 

 

 

تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار

 

 

 

بنویس مهلت موندن یک نفس بود

 

 

 

سهم من از همه دنیا یک قفس بود

 

 

 

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 

 

 

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

 

 

 

من که تو بن بست غربت زخمی از آواره پاییز

 

 

 

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

 

 

شب عاشقانه من که حروم شد

 

 

 

مهلت بودن با تو که تموم شد

 

 

ندونستم باید از تو می گذشتم

 

 

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

 

 

 

بنویس مهلت موندن یک نفس بود

 

 

سهم من از همه دنیا یک قفس بود

 

 

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 

 

 

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم دی 1386

بدون عشق دوستت درم ...

تو اي همدم امروزي

 

تو مي داني كه تنهام من

 

نخواه از من كه عاشق شم

 

چيزي از عشق نمي خوام من

 

بيشتر شبيه بازيه، من از اين بازي بيزارم

 

گريزانم از اين تكرار

 

بدون عشق دوست دارم

 

نه مي خوام عاشقت باشم

 

نه مي خوام عاشقم باشي

 

كه يك روزي پيشت نيستم، اسير دست غم باشي

 

فقط مي خوام كه تو باشي

 

فقط مي خوام كه من باشم

 

دوست دارم بدون عشق

 

بذار من با تو پيدا شم

 

اگه بيزارم از هر عشق

 

اگه عاشق نمي شم من

 

از اين دروغ تكراري كه هر دم وعده شو ميدن

 

بجاي اين همه تكرار

 

بجاي اين همه تزوير

 

دوست دارم بدون عشق

 

دوست دارم بي هيچ تعبير.

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 1:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم دی 1386

تقدیم به تمام عاشقان تنها  

 

 

گفتی : نباید میرفتی

 

گفتم : نرفتم ماندم

 

گفتی :  به قهر رفتی

 

گفتم :  دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم

 

من از آغاز

 

از نخستین دیدار... در کنار تو بودم

 

گفتی : هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی!!!

 

گفتم : دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی

 

گفتی :  نزدیک تر باید می آمدی

 

گفتم :  فاصله در نگاه ماست

 

اگر مرا نزدیک تر میخواهی با من حرکت کن

 

نایست...

 

با من بیا

 

گفتی :  کجا؟

 

گفتم :  به نزدیک ترین جای این گره

 

به امن ترین جای این صدا که مارا به جانب یکدیگر پرتاب میکند

 

صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد

 

میدانم

 

بازگشت صدای خود را از من می خواهی

 

من شاید انعکاس صدای تو نبودم

 

گفتم : بودی .... هستی ..... خواهی بود

 

من از تو گلایه ندارم

 

گفتی : من سایه توام ... سایه نه گلایه

 

گفتم :  باش....... در من باش ......نه بیرون از من

 

گفتی  : هستم ..... هستم..... اما تو نباید می رفتی!!!

 

برای اینکه بگویی هستی ...نباید می رفتی

 

گفتم چه بگویم !!!

 

چگونه بگویم جابه جایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن

 

من حرکت میکنم که از تو بنویسم

 

که تورا از تمام زاویه های تمام منظرهایت دیده باشم

 

گفتی : سالهاست مرا ندیده ای

 

گفتم  : من از تو چشم برنداشتم

 

گفتی : در این حرکت مرا شتاب زده میبینی

 

تامل کن با حوصله تماشایم کن

 

گفتم : حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای

 

تو در من بزرگ و بزرگ تر شده ای !!!

 

جدا شدن از تو یعنی ......پایان من .....

 

من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام

 

گفتی : با کوچه ها اما حرف دیگری ست... در کوچه های من

 

در کوچه های تو ...اما.. بازی دیگری ست

 

در دست نوشته های ما غبار نشسته است

 

گفتم : در چشم ما نباید غبار نشسته باشد

 

نگاه ما باید تماشایی باشد

 

های !!!....کوچه ها را بیین

 

ضیافت مارا دل دل میکنند!!!

 

گفتی : اما تو نباید می رفتی ....

 

گفتم : من از تو میرم تا در سفر  بودن با تو باشم

 

من از تو سر نمیرم ...من در تو میرم تا سبزترین بهار منظره ها

 

تا ما!!!

 

گفتی : باش............. گفتم : هستم

 

گفتی : میفهمم .................گفتم : من هم

 

گفتی  : بغض شک راه گلو را بسته

 

لحظه ی تصمیم است

 

به تو ای خوب نجیب میتوانم شک کرد ؟

 

گفتم : به ترانه دزدان شک کن

 

چه کسی از من و تو تشنگی باغچه را میبیند ؟

 

و چه بی رحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است

 

نیمه شب می دزد و به یک رهگذر قمقمه هایش پر آب می فروشد

.... ارزان....

 

به ترانه دزد بگو  : تو را باور ندارم

 

گفتی :  ترانه دزدان را باور ندارم ...اما... تو نباید مرفتی !!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

غم رفتن

 

 

همه رفتن کسی دور و برم نیست

 

چنین بی کس شدن در باورم نیست

 

اگر این آخر و این عاقبت بود

 

به جز ... افسوس ... هوایی در سرم نیست

 

همه رفتن کسی با نموندش

 

کسی خط دل مارو نخوندش

 

همه رفتن ... ولی

 

این دل مارو همون که فکر نمی کردیم ... سوزوندش

 

 

عجب...

 

بالا و پایین داره دنیا

 

عجب ... این روزگار دلسرده با ما

 

یه روز دورو برم صدتا رفیق بود

 

منو امروز ببین تنهای تنها

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 11:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386

من با تو هست می شوم

 

من با تو هست می شوم که شاعرانه ترین دلیل بودن منی

 

من با تو هست می شوم که بهترین بهانه برای بودن منی

 

من با تو هست می شوم ای ایه بهار

 

ای صراحت زلال آیینه

 

من با تو هست میشوم

 

ای دل انگیز ترین شعر هستی

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم آذر 1386

 

شوق سفر نداشتی

قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم

اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی

بی تو کدوم ستاره تا به شبم بتابه

ابر کدوم آسمان رو تشنگیم بباره

بی تو چی مونده با من ؟ جز یه نگاه خسته ... جز یه نگاه خاموش ... جز یه دل شکسته

بال و پرم بودی خبر نداشتی

تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم ... همسفرم ... بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو ... اما ... من دیگه پر نداشتم

کوه غمو رو شونم دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم ... اما ... خبر نداشتی

شوق سفر نداشتی

قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم

اما خبر نداشتی... اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات یک دفه پا گذاشتی

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم آذر 1386

سلام

دیگه نمیخوام چیزی تو وبلاگم بنویسم

اخه نامردا یکی به این کلبه تنها نگاهی بندازه

اینقدر شعر نوشتم

سنگ اگه بود به حرف اومده بود

مگه شما از سنگ هم سنگ ترین که یه نظر نمیدین

شما دل یه جوونو شکستین

ای نامردااااااا

خداحافظ برای همیشه...

اگه دوستم دارین بهم بگین

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 8:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

 

 

بادست و دلت بیا مرا یاری کن

                                                  در باور سینه ام غزل کاری کن

در دشت جنون هنوز سرگردانم

                                                  ای عشق! بیا محض خدا کار کن

 

آمدنت را خوب یادم نیست. بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی

بی آنکه من بخواهم.

اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا می کنم .

قصد سفر داری؟!

ای مهمان ناخوانده ی قلبم ، بمان.

بمان که ماندنت را سخت دوست دارم.

 

 

تنها و سرگردانم. انگار تا دوردست ها نشانی از روشنایی کوچکی نیست.

وقتی برای دیدن چشمهای معصومت دلتنگ می شوم ، تورا دوباره بهانه می کنم.

هنوز عطر خاطره هایی که مرا بکشاند لب پنجره بارانی هست

آه ... !!!

دوباره با یادت تازه می شوم مثل بنفشه

مثل گل همیشه بهار

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم آبان 1386

سکوت تنهایی

در سکوتی پر نجوا

در هیاهویی آرام

در شکوه هایی که ناگفتنی است

میتوان به احترام تنهایی با خود و در خود ریخت

در اتاقی که همدمت دیوارهای سفید و ایستاده

در بزمی که با صورتی در قاب اینه ولی پژمرده

تکرار گفته های ناگفته

این است دنیای جوانی ولی خفته

با کدام سو در صورت باد باید نوشت

که میشود این دفتر را از سر نوشت

جوانی گم شده در غزلهای رود

که راه را با خستگی می پیمود 

تنهایی تنها کس او بود

تنهایی؟

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 4:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم آبان 1386

اینم یه سنت شکنی

شاید یه کسی شبها برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس میکنه  شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ میزنه و تپش قلبش بیشتر میشه  مطمئن باش یه کسی شبها به خاطر تو تویه دریای اشک می سوزه ولی تو اونو نمی بینی   

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 9:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم آبان 1386

سکوت غم

از تموم دنیا و دار و ندارش

شونه هاتو کم دارم برای بارش

زخمیه خنجر زهر آگین یارم

تو که تازه اومدی تنها نزارم

به چشام خوب خیره شو ... ببین چه پیرم

منو دریاب ... خوب من ... دارم میمیرم

دیگه حتی نایی نیست برای گفتن ... خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی ... به هر دری در می زنم !!!

برگردون عمر رفتمو ... حتی واسه یه ثانیه

دل خوش کنم ... حتی دروغ ... از من مگه چی باقیه ؟؟؟

          

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی ... به هر دری در می زنم !!!

 

غربتم رو آشنایی کن بهارم ...

روزامو دریاب عزیز ... دور شد قطارم

تنها یک ثانیه عاشقی ... به جز این

هیچ توقعی از این روزا ندارم !!!

 

یک لحظه خوبی به من بده

از من بگیر روح و تنم

برای یک لحظه خوشی ... به هر دری در می زنم !!!

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 9:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم آبان 1386

بزار هیچ کی کنار ما نباشه

 

ما که چیزی از آدما نمیخواهیم

 

همینقدر که به هم دیگه رسیدیم

 

دیگه هیچی از این دنیا نمیخوایم

 

کسی باهم نمیخواد ما رو اما

 

حالا ما با همیم تنهای تنها

 

چقدر دلگیره شادی توی غربت

 

ولی آسون تر از دوری ما

 

 

کسی باهم نمیخواد ما رو اما

 

حالا ما با همیم تنهای تنها

 

چقدر دلگیره شادی توی غربت

 

ولی آسون تر از دوری ما

 

 

نوشته شده توسط دختر مهتاب ... پسر آفتاب در 10:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •